بشنو از این صوفی سیاهپوش
مدرسه وب ، ماکرومديا قالب هاي وبلاگ آماده دايرکتوري وبلاگ هاي ايرانيان پرشين بلاگ پرشين وبلاگ
؟!

آمدم

همه ی وبلاگ ها حرف آخر دارند.

بی سلامتی ما هم آمدیم سخنی نثارتان کنیم و برویم !

نمیدانم شکوه است ؟ درد دل است ؟ بار روی دل است؟ آه هست و حسرت ؟ یا بهانه و دلیل تراشی منطقی ؟

این خلاصه ی باران هایی بود که قبل ها میبارید ... باران دیگر نداریم ... هر چه هست منم و یک حرف! و مجموعه ی آن خلاصه ی من !

www.kholaseyeman.persianblog.ir

چقدر عوض شده این من ... زیر و زبر! ... سرو ته ... گاهی هم ته و سر ... آخر قصه ی من سر داشت ?... داشت ... سری به پای خاکت!

زنده و بختیار!

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۸ دی ،۱۳۸٩ - صوفی سیاهپوش

نگا

هنوزم دستام خیسه

دلمو تو اشک شستم؛ انداختم رو بند!

فردا صبح که بشه ... خورشید می‌یاد و رقص کنون می‌تابه؛

اونوقت من راحت میشم از یادت که شبا مثل همون پونز ته کفش نامجو هی میره تو دلم

آخیش

راحت میشم از شر خودم و هر چی توئه و هر چی تو دلمه؛

اونوقت تا شب بشه فرصت روزمرگی دارم؛

تا وقت زندگی باز برسه !

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٥ بهمن ،۱۳۸٧ - صوفی سیاهپوش

روزی با شکوه و غم انگیز

چه زیباست  ...

پس از سالها بهار و پاییز

 نگاهی  به عقب

به خود گشته ام 

به من

منی که در تمام لحظه های بهار   پر شوق

و در تمام لحظه های پاییز   خاطره باران تو بود .

چه زیباست باز بنگری و چیزی جز گلهای نیلوفر نبینی .

چه زیباست زنی بزرگ زنی کوچک را ببیند که هنوز بی دل و با دل گرد تو میچرخد .

چه زیباست بنگری و در پس خود فقط روز های بی تابی را ببینی و غروب های بی تو .

چه زیباست هنوز هم همان باشی که بودی !

مست ...

سر در گم ...

گیج ...

همیشه و همه جا ...

چه زیباست زنی دنیا دیده همان کند که دنیا ندیده .

چه زیباست من همانم و تو همان !

چه زیبا من چون بید هر روز آه هایم سایبانم میشوند و چشمانت غذایم !

و زیبا تر تو که هنوز میگردی و میچرخی و خورشید وار به زنی آفتاب سوخته سلام میکنی . 

فقط . . .

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٧ - صوفی سیاهپوش

برای تو که میدانی دوست کیست

برای هميشه گفتن و هميشه خواندن وقت زياد است اما برای زندگی کردن کم
ياد گرفته ام چگونه  زندگی کنم
به ياد باران و ارديبهشت ميشود عمری ساده و آرام زيست اما با ياد تو هميشه در تپشم
تو هميشه مرا بر باد ميدهی و هميشه سهمی از من برای تو کنار گذاشته ميشود و هميشه من کم ميشوم و دستان تو خالی ميماند
سهم تو از من چيست ؟ من
و سهم من از تو ؟ آه
تو بی نظيری و من تا هميشه محتاج نگاه پر از زمينت
تو بی نظيری و من تا هميشه در التهاب بردن نامت
تو بی نظيری و من تا هميشه پر شوق از داشتنت
 ای اتفاق زيبای شهر سهراب تا هميشه ی بارانی ام تو آبی باش

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٦ - صوفی سیاهپوش

سرود براي مرد روشن كه به سايه رفت

  قناعت وار

 تكيده بود

 باريك وبلند

 چون پيامي دشوار

 در لغتي

 با چشماني

 از سئوال و

 عسل

 و رخساري بر تافته

 از حقيقت و

 باد.

 مردي با گردشِ آب

 مردي مختصر

 كه خلاصه خود بود.

 

 خرخاكي ها در جنازه ات به سو‏‎‍ء ظن مي نگرد.

 پيش از آن كه خشم صاعقه خاكسترش كند

 تسمه از گرده گاو ِ توفان كشيده بود.

 بر پرت افتاده ترين راه ها

 پوزار كشيده بود

 رهگذري نا منتظر

 كه هر بيشه و هر پل آوازش را مي شناخت.

 جاده ها با خاطره قدم هاي تو بيدار مي مانند

 كه روز را پيشباز مي رفتي،

 هرچند

 سپيده

 تو را

 از آن پيشتر دميد

 كه خروسان

 بانگ سحر كنند.

 مرغي در بال هاي يش شكفت

 زني در پستانهايش

 باغي در درختش.

 

 ما در عتاب تو مي شكوفيم

 در شتابت

 مادر كتاب تو مي شكوفيم

 در دفاع از لبخند تو

 كه يقين است و باور است.

 

 دريا به جرعه يي كه تواز چاه خورده اي حسادت مي كند.

                          

                                                                               احمد شاملو

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۳ دی ،۱۳۸٦ - صوفی سیاهپوش

ياران


 سایه ی یه حادثه که یه عمر با منه

 توی شهر آهنی داره خردم می کنه

 رو تموم لحظه هام چتر سایه ی سیاس

 خون وحشت تو رگه خسته ثانیه هاس

 اما هم وحشت من گوش بده

 تپش فاجعه با قلب منه

 دستتو به من بده که حس کنیم

 لحظه بزرگ فریاد زدنه
 
 اگه بی صدا وتن خسته دارم جون می کنم

 بغض کینه تو صدامه یه روزی داد می زنم

 پر سیمرغی به کارم نمیاد قصه نگو

 من خودم خودم باید طلسم دیوو بشکنم

 تن به سایه نمی دم من پر از روشنی ام

 گوش بده معصوم من من پر از گفتنی ام

 یه شبه شرجی گرم توی گوش کوچه ها

 می پیچه صدای من که بیا بیا بیا

 خورشید بزرگ قلب سرخ من

 مسلخ پاک تمام سایه هاست

 شب پر سایه هراسی نداره

 وقتی که کوره ی خورشید مال ماست

 تن به سایه نمی دم من پر از روشنی ام

 گوش بده معصوم من من پر از گفتنی ام

 یه شبه شرجی گرم توی گوش کوچه ها

 می پیچه صدای من که بیا بیا بیا


شاعر:ایرج جنتی عطایی

آهنگساز:فریدون فروغی

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸٦ - صوفی سیاهپوش

بيا دوباره

    

 بارونو دوست دارم هنوز    چون  تو رو

                                                         تو رو

                                                                  تو رو  یادم میاره

 حس میکنم پیش منی    وقتی که بارون میباره

 بارونو دوست دارم هنوز      بدون چتر و سر پناه

 وقتی که حرفای دلم      جا میگیرن توی یه  آه

 شونه به شونه میرفتیم  من و تو

                                               من و تو  

                                                      من و تو   تو جشن بارون

 حالا  تو  نیستی

                 تو  نیستی 

                         تو  نیستی  و خیسه  چشمای من و خیابون

 بارونو دوست داشتی یه روز     تو خلوت پیاده رو

 پرسه پاییزی ما                   مرداد داغ دست تو

 بارونو دوست داشتی یه روز      عزیز هم پرسه ی من

 بیا

         بیا

                بیا دوباره پا به پام             تو کوچه ها قدم بزن

  ...

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٧ امرداد ،۱۳۸٦ - صوفی سیاهپوش

 

  بازم اومدم كه برات از غمام بگم

  آخه يه صوفي تو يه دستش ياد خداست تو دست ديگش هميشه غم

  ديگه نميتونم

  ديگه نميشه

  ديگه نميخواد

  چي ميشد اگه هميشه همه چيز خوب بود

  يادته يه روز بزرگترين آرزوم مال تو بود

  به باد رفت

  ديروز آرزوم مال خودم بود

  به باد رفت

  قول ميدم ديگه هيچي آرزو نكنم چون ميدونم به باد ميره

  ديگه هيچي ندارم كه آرزويي داشته باشم

  كنارم پر از مدعي هاي دوروغي

  پشت سرم پر از خنجر زناي هميشه تشنه خون

  اون دور دورا تو كه غرق غماي خودتي

  ديگه حتي اونقدر توانايي ندارم كه غم تو رو بخورم

  چرا ؟

  چرا هميشه اين همه غم ؟

  همه همين جورين ؟

  يا اين كه غم فقط مال ماست ؟

  چرا ؟

  هميشه دنبال يه گناه بزرگ ميگردم كه اين غما جزاش باشه

  راستي تو كجايي ؟

  لابد بازم غماتو دسته ميكني ميذاري كنج دلت

  ميدونم غم عشق همه ي دستاته

  اما نمي خوام بگم نميذارن كه باشي

  آخه كسي نميتونه افكار مارو ازمون بگيره

  مهم نيست چشمام چشماتو نبينه

  به درك بذار هر كار ميتونن بكنن

  تا نشونشون بدم صداقت دستام چي كار ميكنه

  تا نشونشون بدم آهم چه جوري زندگيشونو ميسوزونه

  اشكام مرده

  با اين همه غم و در به دري و بغضاي هوار هوار

  يه قطره هم نيست كه مرهمم بشه

  شايد اشكام تموم شده !

  تو چي ميگي ؟

  راستي يه گربه تو لباس شويي قديميه گير افتاده

  شايد بميره

  مثل همون گربه كه بين ديوار و ماشين گير كرد و مردا

  شايد منم بميرم

  آخه پاهام تازگيا با زمين فاصله گرفته

  دلمم كه نميدونم كجاست

  آخرين بار كه ديدمش شده بود يه ذره ي پر خون

  آخه يه خورده تنگه

  بيچاره از وقتي شكست نه پيش من اومده نه پيش خدا

  آخه روش نميشه

  ميدوني كه ...

  بازم يه دل اما هزار تا حرف

  كجايي

  كجايي كه ببيني چي شد

  كه ببيني كجام

  دلم تنگه

  دلم گرفته

  كاش ميشد تا هزار هزار گفت

  كاش ميشد نا گفته نباشه

  گيج تر از قبلم

  گم تر

  من كيم؟

  تو ميدونستي

  هنوزم ميدوني ؟

  راستي تو دلت برام تنگ نشده ؟

  دلم شده يه لخته خون

  يه قطره ي سياه

  خون شد

  نبود

  تقصير هيچ كس جز خودش نيست

  بازم دارم ميگم اما حرفاي هميشگي رو

  گير كرده

  يه بزرگ

  يه بي انتها

  تو راه نفسم

  شايد تو راه مغزم

  دارم ديونه ميشم

  اما بازم مثل هميشه حرفاي هميشگي

  هيچي نيست

  بازم منم

  بازم تويي

  اين همه اما هيچي

  دستاتو مشت كن

  چشماتو ببند و حالا بهم بگو تو دستت چيه ؟

  رويا هاي دور

  افسانه ي بچگي

  ديروز

  سال هاي بادكنك و عشق

  حالا

  سال هاي آبنبات چوبي و اشك

  راستي بهم بگو يادته آخرين بار كي برام آبنبات چوبي خريدي؟

  بهم بگو آخرين باري كه دلت نشست تو چشمام كي بود ؟

  بگو آخرين باري كه ديدمت كي بود ؟

  ميدوني

  دارم ميرسم به جايي كه نمي خواستم برسم

  به حقيقتي كه چند سال ازش فرار كردم

  كاش همه ميدونستن عشق رهاييه نه اسارت

  آها يادم نره

  تازگيا ديگه دل درد نميگيرم

  آخه ديگه اعصاب بدنم وقت نميكنه بهش سر بزنه

  همش مشغول سر گيجه ها و سر درداست

  راستي بعضي وقتا خيلي درد ميگيره اون وقت ديگه چشمام نميبينه

  بعد چند تا قناري دور سرم ميچرخه و ميخورم زمين

  راستي

  يه پر سيمرغي

  سايه ي همايي

  دست خدايي

  چيزي نداري كه بدي به من بذارم روي زخمام ؟

         من

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٦ - صوفی سیاهپوش

 

  با اون نگاه آسمونيش خيره شده بود بهم

  با خودم فكر كردم شايد منو يادش بياد

  شايد منو ميشناسه

  شايد عكس منو تو دست همون مهربون ديده باشه

  يه نگاه به دستاش انداختم

  پر نور بود پر از سادگي پر از لطافت پر از خدا

  دستاش بوي خدا ميداد بوي آسمون

  چه برقي ميزد اون چشماش

  همون چشمايي كه منو ياد چشماي خدا مينداخت

  سكوتو با ترديد شكستم

  اين پا و اون پا كردمو گفتم : منو يادته ؟

  شايد اول بايد سلام ميكردم

  اما ديگه دير بود

  هيچي نگفت

  سرم و انداختم پايين

  فقط نگاه ميكرد

  نگاهش كم كم داشت چشمامو ميسوزوند

  خيلي سخت بود با چشماي سياهم به اون چشماي پر نور نگاه كنم

  بايد سعي ميكردم

  نبايد بي جواب ميرفتم

  هنوز كمي جسارت داشتم كه خرجش كنم

  سرم و آوردم بالا و گفتم : منو يادت رفته ؟

  خيره شده بود بهم

  يه لبخند مبهم رو لباش بود

  لبخندي كه نميشد هيچي ازش خوند

  باشه

  باشه

  مهم نيست منو يادت مياد يا نه

  من فقط ميخواستم بدونم تو هنوز اونجا رو يادته يا نه

  من ميخوام چيز ديگه اي رو بدونم

 نگاش بهم گفت چي ؟

  بالاخره يه اشاره ازش ديدم

  خوشحال شدم و گفتم :

  من دنبال دوستم ميگردم

  خيال دستاشو فراموش كردم

  نگاهش يادم رفته

  آغوششو دلتنگم ...

  باز با نگاش بهم گفت كي ؟

  تمام جسارتي كه داشتم و ريختم جلوش

  محكم و پر طنين گفتم :

  خدا

  خدا رو يادته هنوز ؟

  زد زير گريه و سرشو تو بغل باباش فرو برد

  باباش بهش گفت

  چيه عزيزم ؟

  گشنت شده ؟

  شير ميخواي ؟

  بيا بريم پيش مامان

  محكم تو بغل باباش چسبيده بود

  داشت ميرفت پيش مامانش

  يه نگاه ديگه بهم انداخت

  يه نگاه كه توش هيچي نبود جز فراموشي

  حالا نوبت گريه من بود

  فراموش نكن

  زميني نشو

  ما يه روزايي پيش هم بوديم

  من خيلي وقته همه چيزو فراموش كردم اما تو نه

  ميدونم تو تازه اومدي اين جا

  منو يادت نمياد ؟

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٦ - صوفی سیاهپوش